تبليغاتX
امید به زندگی
امید

 

سخن امروز:

زنبور عسلی در اطراف آتش برافروخته نمرودیان پرواز می کرد . حضرت ابراهیم از او پرسید :

زنبور در اطراف آتش چه می کنی ؟ آیا نمی ترسی که سوخته شوی؟

زنبور گفت : یا ابراهیم آمده ام تا آتش را خاموش کنم .

ابراهیم (ع ) با خنده گفت : تو مگر نمی فهمی آب دهان کوچک تو هیچ تاثیری بر آتش ندارد ؟

زنبور در جواب گفت : چرا می خندی ابراهیم ؟ من به خاموش شدن یا نشدن آتش نمی اندیشم ، بلکه به این می اندیشم که اگر روزی از من بپرسند آن هنگام که ابراهیم در اتش بود تو چه می کردی ؟ بتوانم بگویم من نیز در کار خاموش کردن آتش بودم!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 22:19  توسط مرجان | 

خرداد 85  

 

  1. می خواهم با تو بخوانم .
  2. ای پرستو
  3. میخواهید چند مطلب زیبا بخوانید و در زندگی بکار ببرید ؟
  4. بخوانید و بهش فکر کنید .
  5. فهرست یکسری سایت های اینترنتی (بدک نیست اگه بهشون سر بزنید)
  6. ای اشکها بریزید
  7. اگه میخوای شانس بیشتری داشته باشی
  8. چند نرم افزار عالی و بسیار کاربردی
  9. تلاش برای زندگی
  10. ای خالق طبیعت
  11. چند حکایت
  12. پرسید

 

 

تیر 85

 

  1. تقدیم به همه دوستان
  2. ضرب المثل
  3. درخواست
  4. وفای عشق
  5. باران
  6. جهنم و عذاب جهنمیان
  7. کرامات الفاطمیه (س)
  8. چیستان
  9. جوان زیبا
  10. درد دل
  11. چند حکایت (۱)
  12. مادر (۱)
  13. مادر

سلام دوستان عزیز

می خوام از تمام دوستانی که از وبلاگ من دیدن می کنند خواهش کنم که لطفا جدا از نظر درباره متن ها و نوشته های من ، در باره فونت ها و طرز جایگذاری های متون نظر بدهید . چون در کامپیوتر خودم همه چیز را مرتب می بینم اما گویا دوستان ایراداتی در کار دیده اند .

تو را به خدا از همه قسمت ها دیدن کنید . 

 

 

 

از همگی شما که لطف می کنید و نظر می دهید ممنونم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 11:17  توسط مرجان | 

 

 

تقدیم به همه مادران خوب و مهربون

 

سلام مادر خوب من ، حالت خوبه ؟ امروز ، امروز روز مادره ، امروز روز میثاق پسر ها و دخترها با مادر هاست . روز پیوند قلبهای من و تو ، مادر عزیز عرضی دارم ؛ می دونی ، پول ندارم کادوئی بخرم پس گفتم : بیام و تو را خود ببرم به شهر آروزو ها . بیا تا باهم ساعاتی را خوش باشیم . شاید بد بد بگذرونی . بیا مادر میز اول سفر دروازه شهر ، دری از طلا داره ، مناره به شکل صفا داره ، دیوار شهر خیلی بلنده .میدونی چرا ؟ چون هر خشت اون از وفا است . وقتی وارد شهر میشی ، تابلویی داره از ثواب ، هر حرفش پرشده از عظمت خدا . شهردار شهر میاد به دم در کلیدی پر از زرق و برقی است هدیه ای بهر شما . بعد مادر عزیز با دست خویش پرده تابلو را برمیداره ، شهر را به وجد میاره جمله ای نوشته شده بروی تابلوی شهر ( بهترین آفرینش خدا خوش آمدی ) . بعد هر قدم که بر میداری روی سنگفرشهاکه از جنس بلورند ، توی اون بلورها موج میزنه عشق مادر ، ماداریی که زیر پا میزارن جوانیشون را تا ببینن جوانی بجه هاشون را . مادر عزیز ، خدا میگه بهشت زیر پای شماهاست . ولی من میگم دنیای مادیات و دنیای غرور و دنیای قشنگتون را زیر پا میزارید تا یه لحظه هم که شده موفقیت بچه هاتون را ببینید . مادر من تو شهر آرزوهای ما مغازه ها همیشه باز میمونن ، تا بدونن مادری میخواد خرید بکنه قیمتی روی جنسا نمزارن ، یه جنس گرون را با یه لبخند معاوضه می کنن . توی شهر ما یه دریاچه وجود داره ، آبی داره ذلال ، روی دریاچه ها قوهای سفید تننازی میکنن ، عشقبازی میکنن ، تا شما را میبینن خودشون را فراموش می کنن ؛ دیگه ابراز وجود نمی کنن . بلبلای شهر ما ، فقط به نیت شما آواز می خونن ؛ سرود زندگی را سر میدن . گل مادر را دیدی؟ وقتی گل می کنه مثل این میمونه که بوی بهشت را توی فضای شهر ما پخش میکنه ، اصلا این بو ذات خدا را توصیف میکنه . وقتی توی شهر ما قدم میزنی هر مادری رو که میبینی لبخند روی لب آنها میبینی . مخصوصا موقعی اونا رو شاد میبینی که بچه هاشون کنارشون باشن. مادر عزیز کادوئی ندارم ، تازه اگرم داشتم ، چی میخریدم تا بتونم بهت بگم تا بهت ثابت کنم دوست دارم ، نه ماه سر دل کشیدی منو ، توی سرما وگرما ، بعد توی اینهمه مردمون بد و خوب چقدر زجر کشیدی تا منو بزرگ کردی ، مادر عزیزم چه لبخندی بهت بدم ، چه گلی ، چه کادوئی ، چه چیزی بهت بدم تا بهت بگم یا بهت ثابت کنم دوستت دارم ، میدونم اگه ثانیه ای صد بار بگم دوست دارم بازم فایده ای نداره حتی اگر هم ثانیه ای صد بار طلا به پات بریزم بازم فایده ای نداره ؛ چون ارزش شما را نداره ، و توی این دنیا چیزی وجود نداره که بتونه جواب این همه خوبی باشه ؛ حتی شهر آرزوها ما ، حتی متن من ، حتی اشک شوق من .   

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 11:33  توسط مرجان | 

فعلا این عکس را داشته باشید تا من یه متن زیبا در باره مادر بنویسم.

تقدیم به تمام مادران ایرانی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 8:54  توسط مرجان |