![]() |
![]() |
|
| امید |
|
داستانهایی از صلوات بر محمد و آل محمد (صلی الله علیه و اله وسلم ) مطالبی که می خوانید بر گرفته از کتاب داستانهایی از صلوات بر محمد و آل محمد (صلی الله علیه و اله وسلم ) است . مولف: علی میر خلف زاده انتشارات: مهدی یار اگه می خواهید بطور کامل از مطالب این کتاب بهرمند شوید ؛ بهتون توصیه می کنم این کتاب را بخرید و حتما بخوانید . بسیار عالی و آموزنده و تکان دهنده است . جوان خیلی خوشگل و قشنگ و زیبایی ، در بغداد زندگی می کرد ، که آوازه زیباییش ، زبانزد خاص و عام بود ، و به جایی رسیده بود که مادرش هم عاشق او شده بود . به خاطر زیباییش دوست و رفیق زیادی پیدا کرده و کم کم بی بند و بار و لاابالی شد و جوانان او را به سوی شرابخواری و میگساری کشیدند . یک روز که جوان خیلی شراب خورده بود و مست لایعقل بود به خانه آمد ، شیطان مادرش را وسوسه کرد و با پسرش هم بستر شد . و از این عمل زشت و گناه بزرگ دختری(پنهانی) به دنیا آمد . زن به خاطر حفظ آبرویش قنداقه دختر را پیش یک حاجی تاجر گذاشت تا او را بزرگش کند . تاجر گفت: برای چه این دختر را نزد من آوردی ؟ زن گفت : از آن ترس دارم که پدرش او را بکشد ، اگر برای رضای خدا این بچه معصوم بی گناه را بزرگ کنی ، مورد ثواب حق قرار می گیری ، او هم برای رضای حق ، قبول کرد و دایه ای برای بچه گرفت و بزرگش کرد . سالها گذشت و جوان شرابخور و زیبا از اعمال گذشته اش توبه کرد و راهی خانه خدا شد ، در راه با آن حاجی تاجر دوست و رفیق شد و دخترش را به عقد او در آورد . بعد از برگشت از خانه خدا به منزلش آمد ، متوجه شد که مادرش از دنیا رفته ، شروع به گریه و زاری نمود . یکی از زنان همسایه که از آن ماجرا خبر داشت . گفت : گریه نکن که مادر تو ..... و داستان را تعریف کرد و گفت : این همسر تو ، دختر توست .... جوان خیلی ناراحت شد و نیمه شب به قصد نبش قبر و سوزاندن بدن مادرش از خواب بیدار شد . ولی در بین راه از شدت خستگی خواست مقداری استراحت کند کع خوابش برد ، در عالم خواب دید که با کلنگ قبر مادرش را شکافته و همین که خواست بدن مادر را بیرون آورد و بسوزاند ، یک وقت دید که مادرش مانند نور عظیمی از قبر بلند شد ، جوان با دیدن این نور از مادرش پرسید : مادر چطور به این مقام رسیده ای ، تو که اعمال زشتی داشتی ؟! مادرش گفت : ای فرزندم من گناه بزگی مرتکب شده بودم ولی بعد از آن پشیمان شدم و توبه کردم . هر شب و روز در ناراحتی به سر می بردم و از خدا طلب آمرزش می کردم و صلوات های زیادی می فرستادم تا خداوند به واسطه محمد و آل محمد(صلی الله علیه و اله وسلم ) از سر تقصیراتم بگذرد . شب های جمعه ، در خانه خدا ، با گریه و زاری می آ»دم و صلوات های خاصی برای حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و اله وسلم ) می فرستادم و استغفارهای زیادی می کردم . یک شب که بعد از استغفار و صلوات بر محمد و محمد (صلی الله علیه و اله وسلم ) خوابیدم در عالم خواب مخضر مقدس رسول اکرم(صلی الله علیه و اله وسلم ) مشرف شدم . آن حضرت فرمود : خدای عزوجل به برکت آن صلوات ها و استغفارها از تو گذشت و تو را به ما بخشید . با یاد محمد(ص) همه جا گو صلوات کان امر خدا شیمه اهل خرد است هر کس که شنید نان اورا و نگفت درآن زمانه بدتر از دیو و دد است بفرست صلوات و قلبت را روشن کن زیرا صلوات بهر تقوا مدد است بفرست شب و روز مقدم سلوات زیرا صلوات ایمنی در لحد است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 6:30 توسط مرجان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کسي را لينک نمي کنم ديگه و فقط به کسايي خبر آپ کردنم را مي دم که توي پست قبلي نظر داده باشن
|
| نویسندگان |
|
مرجان مرجان |
| پیوندها |
|
شعرهای عاشقانه |
|
RSS
|